تبليغاتX
..::پژواک::..
  ..::پژواک::..

حقیقت زندگی ما

 

سیب

دوشنبه شانزدهم آذر 1388

 

 

چه حقیر است این عشق گر بماند به میان من و تو خود بمیرد در خود گر ببندد در خود و بماند به میان من و تو . عشق در بسته ناسزایی است به عشق همگان . او که سیبی را دوست میدارد به همه مهر می ورزد که همه از گوهر یکتایند . من به خوبی می دانم که مرای من و تو هستی هست عشق ما میمیرد مگر آزاد شود رفتنت رنج من است رنج من عشق من است پس رهایت خواهم کرد که تو را آزاد دوست می دارم.

                                                                              پائولو کوئلیو

 

 

داستانی از یک دختر بچه

دوشنبه سی ام شهریور 1388

 

 

 

  وقتي هشت سالم بود ، شنيدم كه پدر و مادرم درباره ي برادر كوچك ترم صحبت مي كنند.
فهميدم كه برادرم سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پر خرج برادرم را بپردازد.
شنيدم كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي توا ند پسرمان را نجات دهد.
با ناراحتي به اتاق خوابم رفتم و از زير تخت قلك كوچكم را در آوردم . قلك را شكستم .
سكه ها را روي تخت ريختم و آنها را شمردم. فقط پنج دلار بود.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شدم و چند كوچه بالا تر به دارو خانه رفتم.
جلوي پيشخوان انتظار كشيدم تا دارو ساز به من توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه
یه بچه هشت ساله شود. پاهايم را به هم زدم و سرفه مي كردم ولي داروساز توجه اي نمي كرد.
بالا خره حوصله من سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه ي پيشخوان ريختم.
داروساز جا خورد ، رو به من كرد، و گفت چه مي خواهي؟
جواب دادم برادرم خيلي مريض است. مي خواهم معجزه بخرم.
دارو ساز با تعجب پرسيد: ببخشيد!!!؟؟؟
توضيح دادم : برادر كوچك من داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي گويد:
فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد.
من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش چه قدر است؟
دارو ساز گفت: متا سفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمانم پر از اشك شد و گفتم شما را به خدا ، او خيلي مريض است ، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد.
اين هم تمام پول من است. من كجا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت ، از من پرسيد: چه قدر پول داري؟
پولهام را كف دستم ريختم و به مرد نشان دادم . مرد لبخندي زد و گفت:
آه چه جالب!!! فكر مي كنم اين پول براي خريد معجزه براي برادرت كافي با شد.
بعد به آرامي دستم را گرفت و گفت:
من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم ، فكر مي كنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با مو فقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي ، پدر نزد دكتر رفت و گفت از شما متشكرم ، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود،
مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چه قدر بايد پر داخت كنم؟
دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج دلار.
بیایید ما هم معجزه هایی که در توانمون هست رو برای دیگران انجام بدیم

 

 

مکتوب

شنبه سی و یکم مرداد 1388

 

غذای عالی

 

یک روز صبح مریدی با استادش در دشت قدم میزد . مرید می پرسید: کدام  رژیم  غذایی برای  منزه  سازی  روح  لازم است ؟ هر چند استادش همواره تاکید داشت که تمامی غذا ها مقدس اند ، مرید باور نمیکرد.

مرید گفت : باید غذایی باشد که ما را به خدا نزدیک تر میکند .

استاد میگوید: خوب شاید حق با تو باشد . مثلا آن قارچ ها .... آن جا ....

مرید به هیجان آمد و فکر کرد این قارچ ها او را منزه میکند و به خلسه میبرد . اما همین که خم شد تا یکی بچیند فریادی کشید و وحشت زده گفت :

این ها که سمی اند ! اگر یکی از آن ها را میخوردم بی درنگ میمردم.

استاد گفت: خوب ، من هیچ غذای دیگری نمیشناسم  که تو را با این سر عت  نزد خدا ببرد.

 

 

 

عشق

 

استاد میگوید:

ما همه نیازمند عشق ایم. عشق بخشی از سرشت انسانی است ، به همان اندازه نوشیدن ، خوردن ، خفتن.

گاهی به هنگام تماشای غروبی زیبا خود را کاملا تنها میابیم و می اندیشیم : این زیبایی اهمیت ندارد ، چون کسی را ندارم تا در این زیبایی با او سهیم شوم .

در چنین مواقعی باید بپرسیم : چند بار نثار کردن عشق مان را از ما خواسته اند و ما امتناع  کردیم ؟ چند بار از نزدیک شدن به کسی و گفتن این که دوستش داریم  ، ترسیده ایم؟

از تنهایی حذر کنید . به اندازه ی خطرناک ترین دارو های مخدر خطرناک است. اگر غروب دیگر برای شما معنایی ندارد ، فروتن باشید و به جستجوی عشق بر خیزید اما هرکس ارزش عشق شما را ندارد . بدانید که همچون بقیه ی برکت های روحانی ، هرچه بیشتر حاضر به بخشش باشید بیشتر دریافت میکنید.


ادامه مطلب...
 

 

مکتوب

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

 

 

قلب

 

قطعاتی از نامه ای به قلبم :

قلب من هرگز تو را محکوم و نقد نمیکنم . ونیز هرگز از آنچه میگویی شرمنده نمیشوم . میدانم تو کودک محبوب خداوندی و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه از تو محافظت می کند . قلب من به تو ایمان دارم . طرفدارت هستم و در نیایش هایم همواره برایت در خواست برکت میکنم . همواره دعا میکنم یاری و پشتیبانی مورد نیازت را در یافت کنی .

قلب من به تو ایمان دارم . ایمان دارم که تو عشقت را با هر آن کس که نیازمند یا سزاوارش باشد ، سهیم میشوی . که راه من راه توست و همراه با هم به سو ی روح القدس می رویم .

از تو میخواهم به من اعتماد کنی . بدان که دوستت دارم و میکوشم تمام آزادی مورد نیازت را برای ادامه دادن به تپش شادمانه ات درسینه ام در اختیارت بگذارم . برای آنکه هرگز احساس از حضور من در گرداگرد ت احساس نا آسودگی نکنی هر کاری میکنم .

 

 

 

مشارکت

 

 

استاد میگوید:

اغلب دوست داشتن بهتر از دوست داشته شدن است .

پذیرفتن کمک و پشتیبانی دیگران را دشوار میابیم. تلاش های ما برای مستقل جلوه کردن ، دیگران را از فرصت تجلی بخشیدن به عشق شان محروم میکند. والدین بسیاری به هنگام پیری فرزندان شان را از دریافت همان عاطفه و حمایتی که در کودکی در یافت میکردند محروم می کنند. بسیاری همسران به هنگام بلا خجالت میکشند از همسر خود کمک بخواهند . بدین ترتیب عشق نمیگسترد.

باید حرکت محبت آمیز دیگری را بپذیرید. باید بگذارید دیگران به شما کمک کنند ، به شما نیروی حرکت بدهند.

اگر این عشق را با خلوص و فروتنی بپذیرید می فهمید که عشق نه دادن است و نه گرفتن .... شراکت است.

 

 

زیبایی

 

حوا در باغ عدن قدم میزد که مار به او نزدیک شد و گفت:

این سیب را بخور. حوا که درسش را از خداوند آموخته بود امتناع کرد . مار اصرار کرد : این سیب رابخور . چون باید برای شوهرت زیبا تر شوی.. حوا ÷اسخ داد : نیازی ندارم . او که جز من کسی را ندارد. مار خندید : البته که دارد. حوا باور نمیکرد . مار او را به بالای یک تپه به کنار چاهی برد.

_ : آن پایین است . آدم او را آن جا مخفی کرده .

حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید و سپس سیبی را که مار به او پیشنهاد کرده بود خورد.

 

 

 زخم

 

استاد میگوید:

وفتی تصمیم به عمل میگیریم طبیعی است که تعارضی غیر منتظره رخ میدهد . طبیعی است مجروح چنین تعارضی شویم.

زخم ها بهبود میابند . همچون جوشگاه  زخم بر جای میمانند و این برکتی است . چنین جوشگاه هایی چنین جوشگاه هایی تمام عمر با ما خواهند ماند و برای ما یاور بزرگی خواهند بود . اگر زمانی به هر دلیلی میل ما برا ی بازگشت به گذشته نیرومند باشد کافی است به جوشگاه های زخم خود بنگریم .

جوشگاه ها علامت دستبند هستند و ما را به یاد خوف های زندان می اندازند .... و با چنین خاطره ای بار دیگر پیش میرویم.

 

 

موعود دل ها

جمعه شانزدهم مرداد 1388

 


عمرم تمام گشت ز هجران روی تو / ترسم شها به خاک برم آرزوی تو
با آن که روی ماه تو از دیده شد نهان /عشاق را همیشه بود دیده سوی تو
خورشید چهره ات چو نهان شد زچشم خلق/ شد روزشان سیاه از این غم چو موی تو
دامن پر از ستاره کنم شب ز اشک چشم / چون بنگرم به ماه و کنم یاد روی تو
گردش به باغ بهرتماشای گل بود / گلهای باغ را نبود رنگ و بوی تو
همچون مسیح جان به تن مردگان دهد / گر بگذرد  نسیم سحرگه ز کوی تو
تا کی زهجر روی تو سوزیم همچو شمع / شبها به یاد روی تو و گفتگوی تو
رحمی به حال" شاهد" از پا فتاده کن /  تا کی به هر دیار کند جستجوی تو
شهید حسین شاهد

عید بر عاشقان مبارک!!


 

 

خراب بندگی

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388

 

من از باده مستم خرابم هنوز

ز دیوانگی ام رهایم هنوز

من آن کس نیم کز خاطر آدم ها

بگیرم همی و به بادم هنوز

منم دوستدار رخت گرچه پیر

بزیم ولی سر خوشانم هنوز

من آن تیره رخ و آتش به دامانم ولی

گر تو باری بگذری لبیک گویانم هنوز

منم مسافر شبت که می رسد منزل تو

گویند من دیوانه ام اما پریشانم هنوز

منم فارغ از هر دعا و ثنا

ولی گر بپوشی گناهم من ثنا خوانم هنوز

منم غریبه ی میخانه ی وجود اما 

سر سجاده بندگی ای رب گویانم هنوز

من نخواهم منت عقل و سرشت ایزدی

چون به کاخ عبد او از بی صدایانم هنوز

 

 

روزنه روشنایی

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

 

همیشه توی لحظه ای که هرگز فکرش را هم نمی کنید ، همه انتظارات به پایان میرسد. زمانی که همه چیز سیاه شده و توی تاریکی مطلق قدم بر میداری ، همون وقتی که همه خوشبختی هات جای خودش را به بدبینی صرف داده و همه امیدت از دست رفته است. همون وقتی که دل چرکین از همه جا و همه چیز ، شک تمام وجودت را پر کرده است. همون لحظه که نیازش توی همه هستی تو ریشه دوانده. دزرست همون لحظه روزنه ای از روشنایی به روت باز میشه . احساس خوبیه. لبریز میشی از حسی ناب که هیچ وقت تنها نیستی که همیشه کنارت خواهد بود و قلبت دوباره پر میشه از او.

 

                                                                                                                      منبع:  بهار ۷۷

 

 

موفقیت یعنی....

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

 

موفقیت یعنی کسی از عشقت لبریز بشه.

موفقیت یعنی امید باشی تو سرزمین ناامیدی.

موفقیت یعنی متواضع باشی در اوج  قدرت.

موفقیت یعنی هدف داشته باشی وقتی همه آرزو دارند.

موفقیت یعنی بکاری توی خشکی.

موفقیت یعنی یاد کنی اگر از یاد رفته باشی.

موفقیت یعنی دقت تا که سبقت .

موفقیت یعنی پرواز حتی اگر بالی نداشته باشی.

....

موفقیت یعنی تو پس خودت را باور کن.

 

 

گاهی فقط گاهی

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

 

 

 

خسته از نا مهربونی بعضی آدم ها نشستم روی نیمکت پارک .... قلم به دست دارم .

مینویسم .... شاید نوشتن کمکی باشد برای  رهایی از فکر های مردم آزار! شاید بازی با کلمات و جملات و خط های کاغذ باعث شود توی کوچه پس کوچه های لغات گم شوم و راه برگشت بهکلبه غصه را پیدا نکنم !

گاهی گم شدن خوبه ! گم بشم که فراموش بشم گم بشم که فراموش کنم.


ادامه مطلب...
 

 

و اما عشق

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

 

 

اگر به کسی همه عشقت را تقدیم کردی تضمینی نیست که در آینده اوهم چنین کند . انتظار بازگشت عشق را نداشته باش . فقط منتظر بمان تا عشقی که تقدیم کردی در قلب او رشد کند و بزرگ شود. اما اگر چنین نشد تو به عشق درون قلب خودت برس و آنرا بزرگ و متعالی کن. این که انسان چیزی را از دست بدهد قدرش را میداند درستاست ! امااین هم درست است که انسان وقتی چیزی را از دست بدهد قدرش را میداند درست است ! اما این هم درست که انسان زمانی که انسان چیز با ارزشیرا به دست می آورد تازه می فهمد که تمام عمر چه چیزی را از دست داده است.


ادامه مطلب...
 

 

قمپز در کردن

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

 

 

 

آدمی ذاتا خوش دارد که از خود تعریف کند و به بعضی از اعمال و رفتار خود جنبه ی شاهکار و پهلوانی بدهد . گمان می برد اگر حرف های گنده بزند و کار های مهمی را بر خلاف حقیقت به خود نسبت دهد ، حقیقت مطلب همیشه مکتوم می ماند و رازش از پرده بیرون نمی افتد . اینجاست که حاضران مجلس به هم چشم می زنند و می گویند :« یارو قمپز در می کند . » یعنی حرف هایش تو خالی است ، پایه و اساس ندارد . بشنو و باور مکن .

خلاصه قمپز در کردن به گفته ی علامه دهخدا به معنی :«دعاوی دروغین کردن ، بالیدن نا بجا و فخر و مباهات بی مورد کردن» است.

اما ریشه ی این مثل سائر و مصطلح:

قپوز، توپی بود کوهستانی و سر پر به نام به نام قپوزکوهی که دولت امپراطوری عثمانی در جنگ های با ایران مورد استفاده قرار می داد .

این توپ اثرتخریبی نداشت زیرا گلوله در آن به کار نمی رفت بلکه مقدار زیادی باروت در آن می ریختند و پارچه های کهنه و مستعمل را با سنبه در آن به فشار جا می دادند و می کوبیدند تا کاملا سفت شود. سپس این توپ ها را در مناطق کوهستانی که موجب انعکاس و تقویت صدا می شد به طرف دشمن آتش می کردند . صدایی مهیب و هولناک داشت که تمام کوهستان را به لرزه در می آورد و تا مدتی صحنه ی جنگ را تحت الشعاع قرار می داد ولی کاری صورت نمی داد زیرا گلوله نداشت . در جنگ های اولیه بین ایران و عثمانی در روحیه ایرانیان تاثیر می گذاشت ولی بعد ها به تو خالی بودن آن پی بردند و به یکدیگر میگفتند :« نترسید ؛ قپوزدر می کنند » یعنی تو خالی است و گلوله ندارد .

کلمه قپوز رفته رفته مانند بسیاری از کلمات به صورت قمپز تغییر شکل داده ؛ ضرب المثل شده است.

 

                                                           ریشه های تاریخی امثال الحکم . تالیف مهدی پرتو آملی

 

 

نامه ی آبراهام لینکن

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

 

او باید بداند که همه مردم عادل و صادق نیستند،اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بیاموزید به ازای هر سیستمدار خود خواه،رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید که در ازایهر دشمن ، دوستی هم هست.

می دانم که وقت می گیرد اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیردو از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غلبه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یاد آور شوید.

اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق کند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و به زنبور ها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود.

به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید که با ملایم ها ، ملایم و با گردن کشان ، گردن کش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .

به پسرم یاد دهید که همه حرف ها را باید بشنود و سخنی که به نظرش درست می رسد انتخاب کند . ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید .

اگر می توانید به پسرم یاد دهید که در اندوه تبسم کند . به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.

به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست !

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد . در کار تدریس با پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک ناز پرورده نسازید . بگذارید که او شجاع باشد ، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد . 

 

متن کامل بالا ترجمه نامه آبراهام لینکن –رئیس جمهور آمریکا – به معلم فرزندش می باشد .
 

 

صبر خدا

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

همان یک لحظه اول،

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

به روی یکدگر ویرانه می کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه صد ها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه می کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم .

که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین ،

زمین و آسمان را

واژگون، مستانه می کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم،

نه گوش از بهر استغفار این بیداد گر ها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحه ی صد دانه می کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و دیوانه می کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای اوبودم.

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه می کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد !اگر من جای او بودم .

به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی،

تا که می دیدم عزیز نا بجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد !

اگرمن جای او بودم.

 که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش

به جز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه می کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد !

 چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد !

وگر نه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

                                                                    معینی کرمانشاهی

 

 

 

آسمان وجود

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

 

فرقی نمکند که گودال آب کوچکی باشی یا دریای بی کران ، زلال که باشی آسمان در توست.

 

 

قلب ستاره ها

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

 

آنگاه که ضربه های تیشه ی زندگی بر ریشه آرزوهایت  احساس میکنی به خاطر بیاور که زیبایی شب ها از شکستن قلب ستاره هاست.

 

 

بدرقه الهی

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

 

میدونی خدا وقتی بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟ " جایی که میری مردمی دارد که می شکننت. نکنه غصه بخوری ، مه جا باهاتم . تو تنها نیستی تو کوله بارت عشق میگذارم که بگذری.

قلب می گذارم که جا بدهی .

اشک میدهم که همراهیت کند.

و مرگ که بدانی که برمیگردی پیشم.

 

 

 

چه قدر سخته2

شنبه دهم مرداد 1388

 

این جواب اون یاریه که تو ست قبلی گفتم میبینید حالا درد دل منو بفهمید. حق را به کدوم ما میدید ؟

 

چقدر سخته کسی رو دوست داشته باشی که میدونی برای رفتنت به جایی دور لحظه شماری میکنه.
چقدر سخته با اینکه متولد ماهی هستی که غرورش رو فراموش نمیکنه بازم برای دوستت غرورت رو فراموش کنی.
چقدر سخته دوستت هرگز حاضر نباشه حرفی رو که تو میگی قبول کنه.
چقدر سخته دوستت رو با همه وجود باور داشته باشی ولی ببینی که اون با کوچکترین چیزی بهت شک میکنه.
چقدر سخته دوستت به خاطر چیزی ازت ناراحت بشه که اصلا وجود نداشته.
چقدر سخته دوستت برای اینکه از دستت راحت بشه و فراموشت کنه، با یه بهانه دیگه روابطش رو باهات قطع کنه.
چقدر سخته دوستت چیزهایی رو بگه که تو در طول دوستی حتی یه بارم احساسشون نکرده باشی.
چقدر سخته عقلت با قلبت مخالفت کنه و تو همچنان به قلبت وفادار باشی.
چقدر سخته که دوستت برای اینکه عصبانیتش رو بهت نشون بده دنبال بهانه بگرده.
چقدر سخته دوستت فقط از تو انتظار باور و پایبندی به دوستی داشته باشه و خودش مدام زیر همه چی بزنه.
و چقدر سخته که دوستت فکر میکنه فقط خودش مقابل همه واستاده، در صورتی که تو خیلی چیزها و کس ها رو به خاطرش کنار زدی و مقابل افراد زیادی واستادی.

 

 

چه قدر سخته

جمعه نهم مرداد 1388

 

 

چه قدر سخته که ببینی دوستت کاری که توقع نداشتی را انجام بدهد.

چه قدر سخته ببینی که برای کاری که خودش میدونه اشتباه بوده دلیل های غیر منطقی بیاورد.

چه قدر سخته نخواهی دلش را بشکنی ولی نا خواسته شکسته بشود.

چه قدر سخته دلت همیشه براش بزنه ولی هر لحظه با هم دعواکنید.

چه قدر سخته که عالم و آدم خبر داشته باشند ولی تو نه.

چه قدر سخته انکار کند حقیقت را.

چه قدر سخته هزاران نقشه براش تو سر داشته باشی ولی دلت نیاد عملی کنی.

چه قدر سخته اسم دوستت را جایی ببینی که انتظار نداشته باشی.

چه قدر سخته اسم دوستت را چیزی ببینی که توقع نداشته باشی .

چه قدر سخته دوستت آدم دیگری بوده ولی تو این همه مدت فرشته حسابش میکردی.

چه قدر سخته براش جلوی دنیا واستاده بودی ولی حالا از کوچکترین چیزی باخبرت نکنه.

چه قدر سخته هر روز به امید کسی از خواب بلند شی که اون درگیر توهمات و چیز دیگری است.

چه قدر سخته دل کسی را بشکنی که دوست داشته شکل تو باشه و رفتار کند.

چه قدر سخته که کسی را تهدید کنی که به خاطرش جلوی تهدید های همه ایستادی.  

آره این پست را فقط به خاطر اون یاری گذاشتم که میدونم با این که دلش را شکستم بازم می آیدو میخواند. فکر نکنه که بخشیدمش ولی فعلا آتش بس.

 

 

مکتوب

جمعه نهم مرداد 1388

 

تصمیم

 

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آن جا سکنا دارد . میخواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد است از ما چیزی بخواهد در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمیکند. دیگری گفت: خوب ، من هم میآیم تا ایمانم را نشان بدهم .

همان شب به قله کوه رسیدند.... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند : سنگ های روی زمین را بر روی اسب هایتان بگذارید .

شوالیه اول گفت : دیدی؟ بعد از این کوهنوردی میخواهد بار سنگین تری هم با خود ببریم. من که اطاعت نمیکنم!

شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی به پای کوه رسیدند، سپیده دم بود و نخستین پرتو های آفتاب بر سنگ های شوالیه پارسا تابید: الماس ناب بودند. استاد میگوید: تصمیم های خداوند اسرار آمیز است اما همواره به سود ماست

 

حقیقت تلخ

 

استاد می گوید :

دوست عزیزم باید چیزی را برایت بگویم شاید ندانی . فکر کردم چه طور از بار تلخ این خبر بکاهم . چه طور آب و رنگ بهتری به آن بدهم وعده ی بهشت و وعده دیدار با حق را به آن بیفزاییم. توضیح های راز آمیز برایش بیابم. اما حاصلی نداشت. نفس عمیقی بکش و خودت را آماده کن . باید بی پرده صحبت کنم و به تو اطمینان میدهم به آنچه میگویم. کاملا مطمئنم. این پیشگویی خطا ناپذیر است . هیچ تردیدی در مورد آن وجود ندارد .

پیشگویی چنین است : تو خواهی مرد.

شاید فردا یا 50 سال دیگر اما دیر یا زود خواهی مرد. حتا اگر دلت نخواهد . حتا اگر برنامه ی دیگری داشته باشی . پس به آنچه امروز انجام می دهی بیندیش . و به آنچه فردا می خواهی انجام بدهی و به آنچه در ادامه زندگی ات میخواهی بکنی.

 

 

 

سرعت

 

کاشف سپید پوستی در قلب آفریقا نگران رسیدن به مقصد به باربرانش دستمزد اضافی پیشنهاد کرد. تا سریع تر بروند. تا چند روز باربران تند تر راه میرفتند. .

اما یک روز بعد از ظهر ناگهان همه بار هایشان را زمین گذاشتند و نشستند. این بار هر چه پول بیشتری وعده داد حاضر نشدند حرکت کنند . وقتی سرانجام کاشف از آن ها پرسید چرا این چنین رفتار میکنند . آنها  پاسخ .دادند: آنقدر تند آمده ایم که دیگر نمیدانیم چه کنیم. . باید صبر کنیم تا روحمان به ما برسد.

 

 

بزرگی این چنین باید

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388

 

 

 

چوپانی به وزارت رسید. هر روز بامداد بر می خواست و کلید بر میداشتو در خانه پیشین خود را باز می کرد و ساعتی را در خانه چوپانی خود می گذراند و سپس بیرون می آمد و به نزد امیر می رفت .

شاه را خبر دادند که وزیر ، هر روز صبح به خلوتی می رود و هیچ کس را از او آگاهی نیست.

امیر را میل بر آن شد تا بداند در خانه چیست . روزی ناگاه از پس وزیر به خانه در آمد . وزیر را دید که پوستین چوپانی بر تن کرده و عصای چوپانی به دست گرفته و آواز چوپانی می خواند . امیر گفت :" ای وزیر! این چیست که می بینم؟" وزیر گفت : " هر روز به این جا می آیم تا ابتدای خویش را فراموش نکنم و به غلط نیفتم. که هر کس روزگار ضعف به یاد آرد در وقت توانگری به غرور نغلتد."

امیر انگشتری خود را از انگشت بیرون کرده و گفت : " بگیر و در انگشت کن . تا کنون وزیر بودی، اکنون امیری !"

 

 

نی محزون شهریار

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388

 

 

 

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی              آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم             که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من             سر راحت ننهادی به سر بالینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند            امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن               که تو خود آینه بخت غبار آیینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد رسید            که کند شکوه ی هجران لب شیرینی

تو چنان خانه کن و دل شکن ای باد خزان         گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد       ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا ! اگر آیین محبت باشد                     چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

 

 

دل کوچک ما

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388

 

 

 

چرا از وقتی گفتند بزرگ شده ایم ، همه صداقت کودکی مان را فراموش کرده ایم ؟.

چرا تمام سادگی ها و لطافت ها را در صندوقچه ی خاطرات گذاشته و به بایگانی ذهن سپرده ایم ؟

اصلا چه کسی می گوید که ما بزرگ شده ایم ؟ تنها دل تنگی هایمان بزرگ شده است ؟

چرا از وقتی به ما گفتند بزرگ شدهایم ، یادمان رفت مثل کودکی مان ساده و بی ریا صحبت کنیم ؟

چرا این قدر قیافه رسمی به خودمان گرفته ایم ؟ چرا ساده و صمیمی همه چیز را نمی پرسیم ؟

چرا روز های لطیف کودکی را فراموش کرده ایم ؟

بیایید دل کوچکمان را از اسارت در آوریم . بگذاریم کنجکاوی کند . کشف کند . پیروز شود و گاهی زمین بخورد و گریه کند.

بیایید خجالت نکشیم و اگر کسی به احساسمان سیلی زد مثل کودکی بلند گریه کنیم.

بیایید صندوقچه خاطرات را بگشاییم و در لطافت آن روزهانفسی تازه کنیم .

بیایید آرزو کنیم ، مثل آن روزها ، آرزو های بزرگ کنیم.

بیایید آرزو کنیم که توقعات کوچکمان هیچ گاه بزرگ نشود.

 

 

مکتوب

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388

 

ویدئو

 

استاد می گوید :

وقتی احساس می کنیم زمان دگرگونی است ، نا هشیارانه نوار ویدئو را به عقب بر می گردانیم تا هر شکستی را که تا حالا تجربه کرده ایم ، ببینیم .

و البته هر چه پیر تر می شویم لحظات دشوار زندگی مان فزونی می گیرد . اما در همان زمان ، تجربه ، ابزار بهتری برای غلبه بر آن شکست ها و یافتن راهی در اختیارمان می گذارد که به ما رخصت پیشروی می دهد . باید نوار دوم را هم در دستگاه ویدئوی ذهنمان پخش کنیم .

اگر تنها نوار ویدئوی شکست هایمان را تماشا کنیم فلج می شویم.اگر تنها نوار موفقیت های خود را تماشا کنیم ، در پایان خود را خردمند تر از آنچه هستیم میپنداریم .

به هر دو نوار ویدئو نیاز مندیم.

 

 

 

تمنا

 

مرید به استادش گفت :

تمام روز را به چیز هایی اندیشیده ام که نباید بیندیشم ، به تمنای چیزهایی گذرنده ام که نباید تمنا شان را می داشتم و به کشیدن نقشه هایی که نباید می کشیدم . استاد مریدش را برد تا در جنگل پشت خانه اش قدم بزنند. در میان راه به گیاهی اشاره کرد و از مریدش پرسید نام آن را می داند یا نه . مرید گفت: بلادونا. هر کس از برگ هایش بخورد از پا در می آید. استاد گفت: اما نمیتوان کسی را بکشد که فقط تماشایش می کند .

به همین ترتیب تمنا های منفی نمی تواند هیچ آسیبی به تو برسانند اگر به خودت اجازه ندهی فریفته شان شوی .

 

 


ادامه مطلب...
 

 

آرزوی زندگی

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388

 

*      زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست

*      امتحان ریشه هاست

*      ریشه ام هرگز اسیر باد نیست

*      زندگی چون پیچک است

*      انتهایش میرسد پیش خدا

 

 

 

 

*  


ادامه مطلب...
 

 

شهر عشق

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388

 

 

 

من با دستانم آینده ای را می سازم . آینده ای که در این نزدیکی است و تنها با تلاش من و امثال من امکان می پذیرد .

 ای آینده! من به سراغت می آیم و آبادت می کنم و در فراز کوه هایت فریاد عدالت را سر می دهم . با صدای بلند فریاد می کشم و به دنیا می گویم " صفا ، یکرنگی ، عدالت کجایی ؟ کجایی که همه این نگون بختی ها از نبودنتان سر چشمه می گیرد.


ادامه مطلب...
 

 

مکتوب

شنبه بیستم تیر 1388

 

شکوه

 

به کرم سبز بیندیش . بیش تر زندگی اش را روی زمین میگذراند به پرندگان حسد می ورزد و از سر نوشت و شکل کالبدش خشمگین است.

می اندیشد : من منفور ترین موجوداتم ، زشت ،کریه و محکوم به خزیدن بر روی زمین.

اما یک روز مادر طبیعت از کرم می خواهد پیله ای بتند . کرم یکه می خورد .... پیش از آن هرگز پیله نساخته . گمان می کند باید گور خود را بسازد ، و آماده مرگ میشود. هر چند از زندگی خود تا آن لحظه نا خشنود است به خدا شکوه می برد : خدایا ، درست زمانی که سر انجام به همه چیز عادت کردم ، اندک چیزی را هم که دارم از من می گیری .

خود را نومیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند . چند روز بعد ، در میابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده . میتواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسین اش کنند . از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است.

 

 

کردار ماست.


ادامه مطلب...
 

 
 

هرمس

سلام به تمامی دوستان عزیزم. من سعی دارم با ارائه مطالبی از کتاب ارزنده مکتوب ( نوشته پائولو کوئیلو )و مطالبی دیگر نقش به سزایی در پیدا کردن حقیقت زندگی شما داشته باشم . منتظر نظرات و مطالب زیبای شما هستم.

t.kian17@yahoo.com

 


 
Blog Skin